گذر از خود

و توکل علی الحی الذی لایموت

مثلا خیلی روز است که دارد میگذرد و یک نفر مدام میگوید زهره !

هشت بهمن 87 و تو هی میخواهی بنویسی آنهم برای هشت بهمن 87 اما نمیشود ..

فرصت نمیشود_ خسته ای و گاهی کم می آوری برای شروع !

و شروع همیشه برایم پر از وسواس بوده و هست

مثل شروع یک شعر_ یک حرف _یک کار و ..

و چند صباحیست که توی محل کار _توی تاکسی_وقتی که داری شام میخوری و گاهی که داری با کسی حرف میزنی مدام کسی میگوید زهره هشت بهمن 87 چه شد ؟

بهمنی که تازه اینجا را راه انداخته بودم و فرسنگ ها فرق است بین اکنون و آن زمانم ..

هشت بهمن 87 ی که باهر بار به یاد آوردنش هجوم یک ایل خاطره های قشنگ و گاها تلخ و شمار بسیار زیادی از آدم هایی که با فرهنگ ها و نگرش های مختلفی توی این سال ها بین تقویم روزهای زندگی ام آمده اند و یک سریشان شده اند دوست گرمابه و گلستان به قولی و یک سری هایشان شده اند خاطره ای که هرازگاهی به یادشان می آورم و گرم میشود دلم از بودنشان توی روزهایی که باید میبودند و یک مشت خاطره های خوب ..

و بعضا کسانی که فقط از بودنشان یک نام و یک عکس و  چیزهای دیگر دارم ..

و زهره , آدمی که به شدت به گذشته هایش پایبند است ..

توی محل کار نشسته ام روز صبح شنبه و سعی میکنم تمام احساسم را خالی کنم روی دکمه های کیبورد و کمی سخت است روز صبح شنبه ای تزریق کردن اینهمه خاطره و احساس به این بیت و بایت های سردو زمخت آنهم توی محل کار !

توی این سال ها فرق کرده ام و گاهی فکر میکنم کمی بیشتر از حد معمول و گاهی دلت قنج میرود برای زهره ی هشت بهمن  87ی ..

اما نه ! زهره ی الان را بیشتر دوست دارم و سعی میکنم بعد از اینهمه سال باید حتی بیشتر دوستش داشته باشم ..اصلا چرا اینها را اینجا مینویسم ..

میدانم که خواندن این خزعبلات نه به درد من میخورد و نه شما !

بااجازه تان باید بروم و هندزفری مبارکم را توی گوشم بچپانم و آهنگی که معمولا این وقت سال زیاد گوشش میدهم بگذارم ..

نمیدانم گوشش داده اید یا نه اما امتحانش بد نیست ..

یک بار هم بخاطر زهره با گوش جان بنوشیدش !

ای یار نازنینم یار دل حزینم/ بیا بشین به پای حرفهای آخرینم

می دونم که این شبها شبستون آخریه / به بهار نمی کشه زمستونه آخریه ..

از مرحوم جهان !

آهنگی که هرازگاهی به کودکی هایم سرک میکشم هنوز نوایش تازه و گرم توی ذهنم چرخ میخورد ..

میدانم که دارم زیاده گویی میکنم و اصولا آدم این حرفا نیستم اما ! دلگیرم ..

دلگیرم این روزها از خودم از آدم های اطرافم و هرآنکس را که بشود در این وادی گنجاند ..

همه مان مثل آدم مکانیکی یا ماشینی ها شده ایم ..

نه حسی نه عاطفه ای و نه حتی آهی که از دل برآید

به قول شاعر که دلی ابری هم غنیمتسیت در این خکشسالی دل ..

حس میکنم یک چیز کم است _یک چیز گم است ..

یا درگیر کار یا درس و یا خوشگذرانی و زبانم لال فاجعه ی این روزها سرمان توی گوشی های اندروید سرگرم لاین و وایبر ایضا باقی مخلفاتش ..

که چی ؟

که چه بشود ؟!

که یاد گرفته ایم همه مان همه ش حرفهای خوب را ببینیم و بشنویم و گرم تحویل هم بدهیم اما دنیای واقعی خودمان فاجعه انگیز باشد ..

که یاد گرفته ایم همه چیز را از دورببینیم و حرف بزنیم از زیبایی اش ..

که زندگی خودمان خالی باشد ..خالی خالی !

گاهی وقتها که این ذهنیات هجوم می آورند سعی میکنم روی هرچه کاغذ خالی شعر بنویسم و تحویل آدم های اطرافم بدهم ..

که سعی میکنم بروم و فیلم های بعضا درام ببینم

که توی مسیر تا محل کار آهنگ های جانم را بشنوم

که توی خیابان قدم بزنم و با خودم خلوت کنم

که گاهی دلم تنگ شد زنگ بزنم به دوستانم _پیامک بزنم و بدانم آدم هایی هستند که میشود دلتنگشان شد

که سعی کنم بروم سمت کتابهایم  فروغ بخوانم_با شاملو هم نوا بشوم و بگویم :

درخت با جنگل سخن میگوید / علف با صحرا/ ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو /دستت را به من بده /حرفت را به من بگو/ قلبت را به من بده

 دستت را به من بده  / دستهای تو با من آشناست  ..

که دل نگیرد _نپوسد _ترک نخورد

که بلد باشد مهربان باشد

که عاطفه توش جریان داشته باشد

که بتواند عشق بورزد

آنهم توی دنیای سنگی آدم ها و دنیایشان !

که بفهمد یک چیز گم است ..یک چیز گم است بین ما آدم ها!

که بلد باشد از توی نگاه آدم ها بفهمد که گمشده ای دارند که انقدر نگاهشان بی قرار است ..

فرقی هم نمیکند جوان باشی یا پیر - پایبند به یک امضای توی یک دفترچه ی کاغذی باشی یا که تنها و عزب ..

همه مان یک چیز را گم کرده ایم

این را میشود از کافه های شلوغ و تلخي قهوه ها _ غم ترانه ها و سردی نگاه هایمان فهمید ..

 نميدانم !گاهي فكر ميكنم من زياد به دنيا بيش از حد عاطفي مينگرم

اما نه ! ميدانيد تمام مشكلات بشر سر همين قضيه است ..

  دلي كه غبار نگرفته باشد _ دلي كه سنگي نباشد نه فكر جنگ به سرش ميزند و نه اختلاس!!

نه حتي توي تاريك ترين نقاط زندگي به خيانت و امثال آن مي انديشد ..

واي از آن روزي كه دل سنگي شود

دل بپوسد ..

وقت تنگ است و باید بروم

باید بروم و برایتان این چند خط را مینویسم ..

ارادتمند تمامی دوستانی که در این هفت سال کنارم بودند

چه آنهایی که بودند چه آن هایی که هستند :

"عشق"

پرنده ی کوچک غمیگینی ست

که لانه اش را

گم کرده است

..

شش سالگی که پر

هفت سالگی ام مبارک

..

نوشته شده در شنبه 2 اسفند1393ساعت 11:14 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

"عشق"

برای تو

اتفاق ساده ی کوچکی بود

مثل خوردن یک فنجان چایی

که زود از دهن افتاد

..

.؟؟.

نوشته شده در دوشنبه 22 دی1393ساعت 13:17 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

نامهربان باش عزیز من

بگذار فکر کنم

"دنیا"

جای خوبی برای عاشق شدن نیست ..

 

..

نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان1393ساعت 13:38 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

روزی اشک هایم را به دیوار قاب خواهم کرد

از بغض هایم
 
برایت دستبندی خواهم ساخت

و شعرهایی که
 
با آن دلتنگی هایت را باد بزنی

و فکر کنی

"زندگی "
 
راه رفتن بین دوکوچه ای که هیچ وقت

به خیابانی ختم نشد ..
 
یاعلی.
 
نوشته شده در سه شنبه 22 مهر1393ساعت 13:1 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

بال می گشایی

روی شعرهایم

بین سطرهای نانوشته ام راه می روی

و مدام

به لحظه هایم نوک می زنی

گنجشک کوچکم !

گنجشکی که دلباخته ی دفتر آبی دلی بود ..

 

..

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 21:5 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

چه فایده !

من مشت مشت

واژه های عشق بپاشم روی بام خانه ام

اما

کبوتر دلت

در آسمان دیگری سیر کند ..

چه فایده !

..

نوشته شده در جمعه 10 مرداد1393ساعت 21:5 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

شعرها درد ندارند !

عاشق شدن به کارشان نمی آید ..

حالا من مدام واژه های خیال را

بچینم زیر خاطرات خیس

احمقانه ترین جمله ها را از آن ها بسازم

لابلای شعرهایی که نبودنت را به رخم می کشند

که بر میگردی

در آغوش میکشی

دردهایی که از نبودنت مدام "بزرگتر " می شوند ..!

..

شعرها که درد ندارند

عاشق شدن به کارشان نمی آید ..

 

..

نوشته شده در شنبه 17 خرداد1393ساعت 18:6 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

می آیی

کلمات دانه دانه شعر میشوند

جوانه میزنند روی دلم

همیشه

" دوستت دارم "

شعریست که بر لبم می خشکد ..

 

..

نوشته شده در دوشنبه 5 خرداد1393ساعت 19:57 توسط زهره براتی(شطحیات)| |




..

نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت1393ساعت 19:46 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

یک نامه ی نیمه تمام روی میز

قاب عکسی که لبخندت را برایم دورتر می کند

با یک بغل

دلتنگی سقط شده !

پست

اختراع بیهوده ایست که فقط

تنهائیم را تنگ تر می کند ..!!




سلام و سپاس از دوستان خوبم

چه حقیقی و چه مجازی که تولد زهره رو تبریک گفتن

همیشه در جوار امام خوبی ها به یادتون هستم و برای آرامش تک تک لحظاتتون دعاگو !

..

نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین1393ساعت 23:14 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

به دیدنم آمدی

با ابرهای همین حوالی ..

مشتی خیال ریختی روی دامنم

تا وقت زایش ستاره ها برگردی .

حالا

بیست و سه سال است که دارم بزرگ میشوم

خو گرفته ام

با تمامی ابرها

هر شب ستاره ای زیر بالشم پنهان می کنم

و می اندیشم

وقتی آخرین ستاره ی زندگی ام را بچینم

بر میگردی

و برایم از خورشید حرف خواهی زد !!

برای کودکی که

بادبادکش را باد برد ..



پنج ساله شدم عزیز
..

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 23:41 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

میخواهم کوچک بمانم

مثل ابرهایی که فقط

اندازه ی خانه ی ما شکل گرفته اند

مادرم می گوید :

کوچک که بمانی

غم های ساده تری روی شانه هایت می نشیند ..


مهم نیست ..همین !

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1392ساعت 1:25 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

ما مستعد هستیم به یک پایان نامعلوم

ما مرده ایم اما بدون هیچ تدفینی 




هنوز هم پشت هیچستانم

!

نوشته شده در شنبه 16 آذر1392ساعت 0:7 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

گفتند که از برف زمین سردتری

اما به نظر از همگان مردتری


عاشق شدی و شکستنت را دیدند

تو شاعری و از همه پر دردتری ..




!؟!

نوشته شده در جمعه 26 مهر1392ساعت 13:59 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

آرام آرام

آرام باش .. آرام




!!!

نوشته شده در جمعه 25 مرداد1392ساعت 20:29 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

هنوز واژه هایت برایم مقدس اند

آنقدر مقدس

که چشمانم در طوافش

به دستان زنی می ماند

که آب را پشت سر آخرین مرد قبیله اش می پاشد ..




بزن تار و بزن تار و بزن تار
؟
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1392ساعت 23:22 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

می خواهم ذهنم را خالی کنم

   ..

خالی می کنم

و فقط چند واژه کف دستم را می گیرد

      الله .. اکبر

      .. الله اکبر ..




بزن تار و بزن تار و بزن تار
!!!

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1392ساعت 19:21 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

اندکی آسمان برایم باقی مانده است

امشب به دیدار مهتاب می روم ..




؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1392ساعت 23:2 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

میدونی رفیق ؟

میترسم

یه روز چشامو باز کنم و ببینم

دلم داره تو بازار دوره گردها دست به دست می چرخه

و من همه ش به این فکر کنم

شاید روزی یکی از خیابانها مارو به یکدیگه برسونه

لعنت به این جغرافیا

لعنت به این کره ی بی خاصیت

که هیچ گاه مارا به یکدیگر نرساند ..




؟؟

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1392ساعت 20:17 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

هنوزم میشه عاشق بود

تو این روزای پرتکرار

همین روزای نحسی ک

تو می میری هزارون بار


براش تابوی غم هایی

اگر چه عاشقش هستی

می پرسی از خودت دائم

ببینم لایقش هستی ؟!


بدونی آخر قصه

تو هستی و ی دریاغم

با یه سیگار خاموش و

هجوم حسّای مبهم


بیا ای خوب این دریا

یه امشب قایق مـا شو

تحمّل کن تو طوفانو

یه بارم عاشق مـا شو


هنوزم میشه عاشق بود

میشه از قایقا پل ساخت

برای لمـس این موجا

تموم زندگی رو باخت ..



؟
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1392ساعت 23:13 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

چه بگویم ؟!

              سخنی نیست ..




تولدم مبارک
مهم نیست .. همین .

نوشته شده در شنبه 17 فروردین1392ساعت 0:0 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

شلوغ ک می شوی

مثل چهارشنبه های آخر سال

به بهار دیگر فکر نمی کنم

به همسایه ی چند طلوع دیگر

که جلوی پدر کل می کشد

و هر بهار

لبخندهای پدر شیک تر می شود و

امروزی تر به عاشقانه های اردیبهشتی فکر می کند

که هیچ گاه نبود ..

شلوغ ک می شوی

تنها به بهار فکر می کنم

به چند غروب مانده به رفتنم

که به این روزهای تو چقدر می آیند

و چقدر خانه ی دلتنگی های من

تا خوشی های تو دور است ..




 
!

نوشته شده در جمعه 18 اسفند1391ساعت 18:41 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

   بچه ها !

واسم دعا کنین فقط ..

نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1391ساعت 18:2 توسط زهره براتی(شطحیات)| |


در ظاهر ماجرا عزیزی بودم

یک تکه ی ناب سینه ریزی بودم


افسوس ک بعد رفتنش فهمیدم

معشوقه ی چشم مرد هیزی بودم ..



؟

نوشته شده در سه شنبه 12 دی1391ساعت 20:33 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

*دلم یک سپید میخواهد

یک سپید جانانه

تا قی کنم تمام این نبودن ها را ..


از سرشبی دلم اینجارو میخواست .

خیلی ماهه ک پلیر اینجا موزیک بلاگم رو پحش نمیکنه اما امشب واقعا بهش نیاز داشتم ..

اومدم و صداش آروم آروم زیر پوستم رفت ..

به قول اساتید موسیقی ک موسیقی روح رو از بدن جدا میکنه ..

نزدیک به سه ساعتی هست ک چشامو بستم

ودارم گوش میدم و سعی میکنم ب هیچی فکر نکنم !

لطافتش آنقدر بود ک خیلی وقته گریه های چهارشنبه ها عصر پشت پنجره فولاد برام نداره ..


میگن زنده بودن آدم ها به آرزوهاشونه

وقتی ک نه کامی داری و نه آرزویی ..نمیدانم!

شاید مرده ام - همین .




منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم

آنقدر گریه نمودم ک خرابش کردم

!!

نوشته شده در یکشنبه 10 دی1391ساعت 1:16 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

ای کاش فقط عشق بلامان باشد

یا باعث رنج و غصه هامان باشد


از هرچه کشیدیم به جز عشق ای کاش

این حادثه اصل ماجرامان باشد ..


؟!

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1391ساعت 23:8 توسط زهره براتی(شطحیات)| |




هی روزگار
همین دیگه
..

!

نوشته شده در جمعه 10 آذر1391ساعت 19:59 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

به خواهری و سحری خاله که قد این دوسال ندیدن دلتنگشونم :


مگه میشه که دلتنگت نباشم

تاوقتی قاب عکست پیش رومه

مگه میشه ببینم خنده هاتو

نگم یک بوسه از تو آرزومه


یه وقتایی که من دلتنگ میشم

چقد تلخه که نیستی , پیش اونی

براش اشکام شبیه یک سئواله

که تنها اون جوابو تو میدونی


فقط این اشکارو یادت بمونه

آخه دنیای بد قانونش اینه

اگه دل بشکنی یک روز یه جایی

دلت رو میشکنن تاوونش اینه


هنوزم پیش من خیلی عزیزی

اگر چه با دلم نامهربونی

هنوزم بغض توی شعرهامو

تویی که بهتر از هرکس میدونی !


مگه میشه که دلتنگت نباشم

چرا دنیا فقط ما رو میبینه ؟!

هنوزم فصل پاییز و زمستون

چشام تنها به راه تو میشینه  

..

(میون پرسه هام تو یه شب پر بغض )



غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

!

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1391ساعت 19:56 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

و یک واگویه ی قدیمی :

از وقتی آدم ها با بلند پروازیشان به ماه رسیدند

نه هیچ کس عاشق شدن ماهی را دید

و نه

عشق بازی اش را با مهتاب

و حتی هیچ کس انتظار یک مترسک را حس نکرد

و نه حتی هیچ کس غم یک کلاغ را فهمید

من از این هیچ کس ها بیزارم ..

 

 

!

نوشته شده در شنبه 13 آبان1391ساعت 20:33 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

راستش از سر شب که نه !

از صبح همین طوری هی یه چیزهایی میاد و میره و امشب شنیدن یه قطعه موسیقی از نوع بی کلامش که ایام خستگی شدیدا میچسبه -*پیانو باعث شد که به خودم بعد اینهمه

یعنی چندماه ؟ نه زهره !

بعد یکی دوسال شایدم بیشتر توی بلاگم که برام از همه چی تو زندگیم مقدس تره چون به نوشته هام تعلق خاطر دارم مثل : سررسیدهام , دفتریادداشتهام خلاصه دست نوشته هام یه تنوعی یه تغییری یه چی تو همین مایه ها ایجاد کنم ..

راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که هوس قدیم ها به سرم زده !

همون موقع هایی که میشستم و پشت سر هم می نوشتم , از خودم از احساسات از تحولات و تاثیر متقابلش بر شطحیات می گفتم ..

اون روزها انگار آدم ها مهربون تر بودن ..دوستان سرشون خلوت تر بود و حوصله ی همه مون بیشتر ..

من - تاریکی -قاصدک - سی سی - وی اس - غلام آقاجون -یه روزی یه جایی یه کسی -معلم پاییزی -یولداش -غافله ی نور - برو بچ دانشگاه خودمون - بچه های نشریه -شکوه عزیزم -افسانه (آقای الماسی )و ..

گاهی بچه های قدیم بلاگم که هرجا هستن امید که خوب باشن موقع چله ی سکوت گرفتنمون که می شد هی میپرسدن بابا چی شد کجایی زهره ؟

اما اکثریتتون همه چی رو گذاشتین کنار و رفتین و یه سری از دوستان هم که ایام چند یا زدن و همه چی رو حذف کردن و چندتایی هم فیلتر ..

اینجا برام  ارزشمندیش در حدیه که هر موقع میام نت حتی اگه نیم ساعت فقط به پایان اتمام انتخاب واحدم مونده باشه یا باید جواب یه ایمیل فوری یا هرچی از این قبیل رو بدم

اول باید بیام یه راست سراغ بلاگفا و مشاهده وبلاگ

بعدش که یه زیارتش کردم برم سراغ کارهای بعدیم ..

مثل بچگی ها که یه کمد داشتم اونم همین حس خوب رو بهم منتقل میکرد که الان بلاگم جایگزینش شده ..

گاهی که تنبلیم میشه عینهو مثل این می مونه که دارم در حق عزیزترینم بی توجهی میکنم و ممکنه هر آن دلش بگیره و دائم وجدان درد بیاد سراغم ..

بعد حالا بعد اینهمه سردی و غبار گرفتگی اینجا خو نباید دلم بگیره ..؟؟

مثل این می مونه که جلوی پنجره های یه خونه رو با پتوهای مارک گلبافت درز گرفتن ..

دارم پست های بلاگم رو از آرشیو میخونم و میام جلو و هی دلم غنج میره برای اون روزها اون نوشته ها اون کامنت ها و اون آدم ها ..

اما از همه ی این ها نوشتن از یادم نمیبره که بگم مسبب اصلی این غبارزدایی یه عالمه بغض هایی بود که یه عالمه روی هم جمع شد بعد به مرور شکست بعد به مرور خوب شد

و این روزها چقدر حال دلم خوبه !

این چند وقتها آشنایی با یه سری از دوستان باعث شد که مثل این کسایی که با یه جا غریبه ان دستمو بگیرن و کشون کشون با یه موجودی منو آشنا کنن به نام "شعر " بعد هی از تو بخوان به اون زبون حرف بزنی

همین باعث شد که زهره یکمی گیج شه و گاهی همون زبون خودشم یادش بره ..

اما چون همیشه یه موجود خیلی مهربون و ماورایی حواسش شش دنگ به زهره ی کوچکترینش داره

یه کسی از همون آدم های دوران قبل از شعر و شاعری *که میدونن خاطرشون چقدر برام عزیز هست و صاحب نظر !

که خیلی ماهه ازش بی خبری

درست سر به زنگاه میفرسته و میشه یه تلنگر که یاد همون زهره ی همیشگی بکنم ..

همونی که همیشه میگفت و میگه :

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ..

همونی که به قول عزیز دیگری , زهره رو اصلا دوست نداشت وقتی که تو خودش مچاله میشد ..

بعد من امشب یه قطعه رو برای n بار گوش بدم

و نتیجه ش این بشه که بیام اینجا و دوباره بگم :

سلام ..





نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم ؟؟
نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1391ساعت 22:0 توسط زهره براتی(شطحیات)| |


آخرين مطالب
» برای هشت بهمن 87 ..
» اگه دستات مال من بود جون به دستات ..
» چقدر فرق داره نگاهش به عشق ..
» غم مخور _ غم مخور نگارا ..
» برای دختر بزرگم "مه گل "
» نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم ..
» گر حال تو همچون من آشفته خراب است ..
» قسمتم این شده که باز ببارم - بی تو ..
» اگه بودی نمی مردم - من از حالم خبر دارم ..
» خدای خوبم؟ بوس !
Design By : Pichak