|
توی اعماق کسی هست به گمانم که دلش عطر نرفتن دارد گوش کن!
|
با من منشینید که دیوانه ام امشب...
وقتی که بارون میباره
وقتی که من زیر بارونم
وقتی که توهم زیر بارونی
وقتی که من تنهام و تو
و تو...
چه بگویمت
تنها زیر بارون راه میرم میرم میرم و میرم
همین
تو هستی زیر بارون
و من زیر بارون به یادت
ولی بین من و تو یه دنیا فاصله است
مثل امروز مثل دیروز مثل تمام عمر من...
زمانی که زندگی ما
بازیچه ی دست تقدیر است...
مرگ جز امتداد سکوت در تاریکی
و خفتن در بیداری نیست....
پی نوشت:پریسا هم رفت.تسلیت .
یاعلی.
قدم هایم را عمیق تر بر میدارم
محکم تر از هر زمان دیگری
انگار که این روزها
همه چیز و همه کس
زود تمام می شوند و من بی نصیب
پشت چراغ قرمز نگاهت گیر می افتم
این جا زمان یعنی... هیچ.
یاعلی.
گریه ای از جنس پوستین روزگار
تو خود انتظاری
از اعماق التهاب تنهایی
و من فریادم
در کوچه های خاطره ات
نقش سکوتی بر بیداری ات
من بامداد فراموش شده ام
در بیداری شب های اکنون
آسمان حسرت وار می نگرد
به غارت زمین
به بلعیدن باران
آسمان اما شرمسار
از راندن باران
باران تویی
آسمان دل من
اینک من باران را هم صدا می خواهم
باران بودنست
باران باید...
باران به بهانه می بارد
باران تشنه ی هرم نفس های گرمت
باران به بهانه می بارد
باران می بارد تا
دستهایت پناه خستگی هایش باشد
باران اما امشب به بهانه می بارد
بهانه ی باریدنش؟
از خود پرسیده ای
بر خود نگریسته ای
بر حال زار من اندیشیده ای
تنها به یک بهانه
به بهانه ی دیدارت
امشب دل من هم
پابه پای باران
به بهانه ی تو می بارد
به بهانه ی تو...
پی نوشت:این روزها حال و هوای مشهد بارونیه.واسه همین شعرهای منم بارونی شدن.همین.
یاعلی.
هی خانم!
خودت بند من پاپتی نکن.
یاعلی.
دل من خیلی گرفته
تا قیامت وا نمیشه
میدونم تنها تر از من رو زمین پیدا نمیشه
دل من گرفته از اومدن تو
دیدن دوباره و دل بستن تو
دوباره اومدنت مثل یه درده
گریه ی ابر به کویر خشک و زرده
وقتی محتاج تو بودم تو کجا گم شده بودی؟
حالا برگشتی که از من مونده خاکستر و دودی
خون گرم شعله بودی
ولی افسوس توی قلب سرد خاکستر چکیدی
مرهم زخمهای کهنم
تو بودی...تو
من دیگه تموم شدم
تو دیر رسیدی
تو دیر...رسیدی
پی نوشت:
تقدیم به دوستانی که به سادگی در نیمه راه تنهایت می گزارند
و به راحتی به راه خویش ادامه میدهند.
آموختم که در زندگی هیچی نمی ماند.حتی...حتی نماندنش.
یاعلی.
رفتار من عادی است
اما نمیدانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس که مرا میبیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری...
اما من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا
,همان نامو با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام...
این روزها حس می کنم کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم.
گاهی از تو چه پنهان با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم...
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال
,از تقویماز روزنامه ها بی خبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم...
از جمله دیشب هم
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست...
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است...
پی نوشت:
این روزها فقط ...فقط هستم!
آرامش خلاصه شده در پاییز:
پیاده قدم زدن و لمس صدای خش خش برگهای پاییزی و سر دادن فریادی از جنس سکوت همیشگی!
شاید آرامشی دوردست
,شاید...تنها همین...
یاعلی.

دل من از آدما خسته شده
دفتر مهربونیش بسته شده
دل من مثل کبوتری شده
که از آشیونش پرکشیده
نه دل من یه آهوی وحشی شده
دل به کس نمیده و سنگی شده
دل من یه روزی دریایی بودش
اسیر یه موج رویایی بودش
دل من دل به دریا زد و رفت
پشت پا به همه عهداش زدو رفت
دل من تو تاریکی ها دنبالش می گشت
پی بی نشونی ها دنبالش می گشت
ولی اون ساکت و آروم اومدش
مثل بارون مثل آب مثل آبی دریا اومدش
دل من اسیر مهربونی هاش شده بود
مست و دلفریب حرفهاش شده بود
دل من خودش مدیون حرفهاش میدونه
مدیون صبر و صداقتش میدونه
دل من شب و روزش میگذشت
سال و سالیانی واسه من چه زود گذشت
دل من اما زود آدمها رو شناخت
دل سرد و پر بغض و کینه شون شناخت
دل من فهمید که دیگه مهربونی نیست
حرفی از دریا و بارون آسمونی نیست
حالا واسه دل من همه دریاها کویره و بس
آدمی و مهربونی یه فریب و بس
دل من به همه مهربونیا خندید و رفت
عشق و مهربونی و صداقت و گذاشت و رفت.
پی نوشت:این شعر تقدیم به کسی میشود که در بودن های ناگزیرم باعث بودنم شد.
باشد که شاید ذره ای حقیر در دریایی از مهربانی اش باشد.
یاعلی.

هنگامی که تصمیم بر رفتن بگیری انگار تمام دنیا با تو سرلج دارند!
اما هر چه بیشتر میگذرد بیشتر هوای پریدن در دلت موج میزند.و بیش از پیش تر مصمم تر خواهی شد.
آری!
شاید این آغاز رهاییست
.ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در ان طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر
زنده یاد قیصر امین پور...
یاعلی.