گذر از خود

و توکل علی الحی الذی لایموت

روزی اشک هایم را به دیوار قاب خواهم کرد

از بغض هایم
 
برایت دستبندی خواهم ساخت

و شعرهایی که
 
با آن دلتنگی هایت را باد بزنی

و فکر کنی

"زندگی "
 
راه رفتن بین دوکوچه ای که هیچ وقت

به خیابانی ختم نشد ..
 
یاعلی.
 
نوشته شده در سه شنبه 22 مهر1393ساعت 13:1 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

بال می گشایی

روی شعرهایم

بین سطرهای نانوشته ام راه می روی

و مدام

به لحظه هایم نوک می زنی

گنجشک کوچکم !

گنجشکی که دلباخته ی دفتر آبی دلی بود ..

 

..

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 21:5 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

چه فایده !

من مشت مشت

واژه های عشق بپاشم روی بام خانه ام

اما

کبوتر دلت

در آسمان دیگری سیر کند ..

چه فایده !

..

نوشته شده در جمعه 10 مرداد1393ساعت 21:5 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

شعرها درد ندارند !

عاشق شدن به کارشان نمی آید ..

حالا من مدام واژه های خیال را

بچینم زیر خاطرات خیس

احمقانه ترین جمله ها را از آن ها بسازم

لابلای شعرهایی که نبودنت را به رخم می کشند

که بر میگردی

در آغوش میکشی

دردهایی که از نبودنت مدام "بزرگتر " می شوند ..!

..

شعرها که درد ندارند

عاشق شدن به کارشان نمی آید ..

 

..

نوشته شده در شنبه 17 خرداد1393ساعت 18:6 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

می آیی

کلمات دانه دانه شعر میشوند

جوانه میزنند روی دلم

همیشه

" دوستت دارم "

شعریست که بر لبم می خشکد ..

 

..

نوشته شده در دوشنبه 5 خرداد1393ساعت 19:57 توسط زهره براتی(شطحیات)| |




..

نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت1393ساعت 19:46 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

یک نامه ی نیمه تمام روی میز

قاب عکسی که لبخندت را برایم دورتر می کند

با یک بغل

دلتنگی سقط شده !

پست

اختراع بیهوده ایست که فقط

تنهائیم را تنگ تر می کند ..!!




سلام و سپاس از دوستان خوبم

چه حقیقی و چه مجازی که تولد زهره رو تبریک گفتن

همیشه در جوار امام خوبی ها به یادتون هستم و برای آرامش تک تک لحظاتتون دعاگو !

..

نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین1393ساعت 23:14 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

به دیدنم آمدی

با ابرهای همین حوالی ..

مشتی خیال ریختی روی دامنم

تا وقت زایش ستاره ها برگردی .

حالا

بیست و سه سال است که دارم بزرگ میشوم

خو گرفته ام

با تمامی ابرها

هر شب ستاره ای زیر بالشم پنهان می کنم

و می اندیشم

وقتی آخرین ستاره ی زندگی ام را بچینم

بر میگردی

و برایم از خورشید حرف خواهی زد !!

برای کودکی که

بادبادکش را باد برد ..



پنج ساله شدم عزیز
..

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 23:41 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

میخواهم کوچک بمانم

مثل ابرهایی که فقط

اندازه ی خانه ی ما شکل گرفته اند

مادرم می گوید :

کوچک که بمانی

غم های ساده تری روی شانه هایت می نشیند ..


مهم نیست ..همین !

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1392ساعت 1:25 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

ما مستعد هستیم به یک پایان نامعلوم

ما مرده ایم اما بدون هیچ تدفینی 




هنوز هم پشت هیچستانم

!

نوشته شده در شنبه 16 آذر1392ساعت 0:7 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

گفتند که از برف زمین سردتری

اما به نظر از همگان مردتری


عاشق شدی و شکستنت را دیدند

تو شاعری و از همه پر دردتری ..




!؟!

نوشته شده در جمعه 26 مهر1392ساعت 13:59 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

آرام آرام

آرام باش .. آرام




!!!

نوشته شده در جمعه 25 مرداد1392ساعت 20:29 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

هنوز واژه هایت برایم مقدس اند

آنقدر مقدس

که چشمانم در طوافش

به دستان زنی می ماند

که آب را پشت سر آخرین مرد قبیله اش می پاشد ..




بزن تار و بزن تار و بزن تار
؟
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1392ساعت 23:22 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

می خواهم ذهنم را خالی کنم

   ..

خالی می کنم

و فقط چند واژه کف دستم را می گیرد

      الله .. اکبر

      .. الله اکبر ..




بزن تار و بزن تار و بزن تار
!!!

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1392ساعت 19:21 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

اندکی آسمان برایم باقی مانده است

امشب به دیدار مهتاب می روم ..




؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1392ساعت 23:2 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

میدونی رفیق ؟

میترسم

یه روز چشامو باز کنم و ببینم

دلم داره تو بازار دوره گردها دست به دست می چرخه

و من همه ش به این فکر کنم

شاید روزی یکی از خیابانها مارو به یکدیگه برسونه

لعنت به این جغرافیا

لعنت به این کره ی بی خاصیت

که هیچ گاه مارا به یکدیگر نرساند ..




؟؟

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1392ساعت 20:17 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

هنوزم میشه عاشق بود

تو این روزای پرتکرار

همین روزای نحسی ک

تو می میری هزارون بار


براش تابوی غم هایی

اگر چه عاشقش هستی

می پرسی از خودت دائم

ببینم لایقش هستی ؟!


بدونی آخر قصه

تو هستی و ی دریاغم

با یه سیگار خاموش و

هجوم حسّای مبهم


بیا ای خوب این دریا

یه امشب قایق مـا شو

تحمّل کن تو طوفانو

یه بارم عاشق مـا شو


هنوزم میشه عاشق بود

میشه از قایقا پل ساخت

برای لمـس این موجا

تموم زندگی رو باخت ..



؟
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1392ساعت 23:13 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

چه بگویم ؟!

              سخنی نیست ..




تولدم مبارک
مهم نیست .. همین .

نوشته شده در شنبه 17 فروردین1392ساعت 0:0 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

شلوغ ک می شوی

مثل چهارشنبه های آخر سال

به بهار دیگر فکر نمی کنم

به همسایه ی چند طلوع دیگر

که جلوی پدر کل می کشد

و هر بهار

لبخندهای پدر شیک تر می شود و

امروزی تر به عاشقانه های اردیبهشتی فکر می کند

که هیچ گاه نبود ..

شلوغ ک می شوی

تنها به بهار فکر می کنم

به چند غروب مانده به رفتنم

که به این روزهای تو چقدر می آیند

و چقدر خانه ی دلتنگی های من

تا خوشی های تو دور است ..




 
!

نوشته شده در جمعه 18 اسفند1391ساعت 18:41 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

   بچه ها !

واسم دعا کنین فقط ..

نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1391ساعت 18:2 توسط زهره براتی(شطحیات)| |


در ظاهر ماجرا عزیزی بودم

یک تکه ی ناب سینه ریزی بودم


افسوس ک بعد رفتنش فهمیدم

معشوقه ی چشم مرد هیزی بودم ..



؟

نوشته شده در سه شنبه 12 دی1391ساعت 20:33 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

*دلم یک سپید میخواهد

یک سپید جانانه

تا قی کنم تمام این نبودن ها را ..


از سرشبی دلم اینجارو میخواست .

خیلی ماهه ک پلیر اینجا موزیک بلاگم رو پحش نمیکنه اما امشب واقعا بهش نیاز داشتم ..

اومدم و صداش آروم آروم زیر پوستم رفت ..

به قول اساتید موسیقی ک موسیقی روح رو از بدن جدا میکنه ..

نزدیک به سه ساعتی هست ک چشامو بستم

ودارم گوش میدم و سعی میکنم ب هیچی فکر نکنم !

لطافتش آنقدر بود ک خیلی وقته گریه های چهارشنبه ها عصر پشت پنجره فولاد برام نداره ..


میگن زنده بودن آدم ها به آرزوهاشونه

وقتی ک نه کامی داری و نه آرزویی ..نمیدانم!

شاید مرده ام - همین .




منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم

آنقدر گریه نمودم ک خرابش کردم

!!

نوشته شده در یکشنبه 10 دی1391ساعت 1:16 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

ای کاش فقط عشق بلامان باشد

یا باعث رنج و غصه هامان باشد


از هرچه کشیدیم به جز عشق ای کاش

این حادثه اصل ماجرامان باشد ..


؟!

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1391ساعت 23:8 توسط زهره براتی(شطحیات)| |




هی روزگار
همین دیگه
..

!

نوشته شده در جمعه 10 آذر1391ساعت 19:59 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

به خواهری و سحری خاله که قد این دوسال ندیدن دلتنگشونم :


مگه میشه که دلتنگت نباشم

تاوقتی قاب عکست پیش رومه

مگه میشه ببینم خنده هاتو

نگم یک بوسه از تو آرزومه


یه وقتایی که من دلتنگ میشم

چقد تلخه که نیستی , پیش اونی

براش اشکام شبیه یک سئواله

که تنها اون جوابو تو میدونی


فقط این اشکارو یادت بمونه

آخه دنیای بد قانونش اینه

اگه دل بشکنی یک روز یه جایی

دلت رو میشکنن تاوونش اینه


هنوزم پیش من خیلی عزیزی

اگر چه با دلم نامهربونی

هنوزم بغض توی شعرهامو

تویی که بهتر از هرکس میدونی !


مگه میشه که دلتنگت نباشم

چرا دنیا فقط ما رو میبینه ؟!

هنوزم فصل پاییز و زمستون

چشام تنها به راه تو میشینه  

..

(میون پرسه هام تو یه شب پر بغض )



غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

!

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1391ساعت 19:56 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

و یک واگویه ی قدیمی :

از وقتی آدم ها با بلند پروازیشان به ماه رسیدند

نه هیچ کس عاشق شدن ماهی را دید

و نه

عشق بازی اش را با مهتاب

و حتی هیچ کس انتظار یک مترسک را حس نکرد

و نه حتی هیچ کس غم یک کلاغ را فهمید

من از این هیچ کس ها بیزارم ..

 

 

!

نوشته شده در شنبه 13 آبان1391ساعت 20:33 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

راستش از سر شب که نه !

از صبح همین طوری هی یه چیزهایی میاد و میره و امشب شنیدن یه قطعه موسیقی از نوع بی کلامش که ایام خستگی شدیدا میچسبه -*پیانو باعث شد که به خودم بعد اینهمه

یعنی چندماه ؟ نه زهره !

بعد یکی دوسال شایدم بیشتر توی بلاگم که برام از همه چی تو زندگیم مقدس تره چون به نوشته هام تعلق خاطر دارم مثل : سررسیدهام , دفتریادداشتهام خلاصه دست نوشته هام یه تنوعی یه تغییری یه چی تو همین مایه ها ایجاد کنم ..

راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که هوس قدیم ها به سرم زده !

همون موقع هایی که میشستم و پشت سر هم می نوشتم , از خودم از احساسات از تحولات و تاثیر متقابلش بر شطحیات می گفتم ..

اون روزها انگار آدم ها مهربون تر بودن ..دوستان سرشون خلوت تر بود و حوصله ی همه مون بیشتر ..

من - تاریکی -قاصدک - سی سی - وی اس - غلام آقاجون -یه روزی یه جایی یه کسی -معلم پاییزی -یولداش -غافله ی نور - برو بچ دانشگاه خودمون - بچه های نشریه -شکوه عزیزم -افسانه (آقای الماسی )و ..

گاهی بچه های قدیم بلاگم که هرجا هستن امید که خوب باشن موقع چله ی سکوت گرفتنمون که می شد هی میپرسدن بابا چی شد کجایی زهره ؟

اما اکثریتتون همه چی رو گذاشتین کنار و رفتین و یه سری از دوستان هم که ایام چند یا زدن و همه چی رو حذف کردن و چندتایی هم فیلتر ..

اینجا برام  ارزشمندیش در حدیه که هر موقع میام نت حتی اگه نیم ساعت فقط به پایان اتمام انتخاب واحدم مونده باشه یا باید جواب یه ایمیل فوری یا هرچی از این قبیل رو بدم

اول باید بیام یه راست سراغ بلاگفا و مشاهده وبلاگ

بعدش که یه زیارتش کردم برم سراغ کارهای بعدیم ..

مثل بچگی ها که یه کمد داشتم اونم همین حس خوب رو بهم منتقل میکرد که الان بلاگم جایگزینش شده ..

گاهی که تنبلیم میشه عینهو مثل این می مونه که دارم در حق عزیزترینم بی توجهی میکنم و ممکنه هر آن دلش بگیره و دائم وجدان درد بیاد سراغم ..

بعد حالا بعد اینهمه سردی و غبار گرفتگی اینجا خو نباید دلم بگیره ..؟؟

مثل این می مونه که جلوی پنجره های یه خونه رو با پتوهای مارک گلبافت درز گرفتن ..

دارم پست های بلاگم رو از آرشیو میخونم و میام جلو و هی دلم غنج میره برای اون روزها اون نوشته ها اون کامنت ها و اون آدم ها ..

اما از همه ی این ها نوشتن از یادم نمیبره که بگم مسبب اصلی این غبارزدایی یه عالمه بغض هایی بود که یه عالمه روی هم جمع شد بعد به مرور شکست بعد به مرور خوب شد

و این روزها چقدر حال دلم خوبه !

این چند وقتها آشنایی با یه سری از دوستان باعث شد که مثل این کسایی که با یه جا غریبه ان دستمو بگیرن و کشون کشون با یه موجودی منو آشنا کنن به نام "شعر " بعد هی از تو بخوان به اون زبون حرف بزنی

همین باعث شد که زهره یکمی گیج شه و گاهی همون زبون خودشم یادش بره ..

اما چون همیشه یه موجود خیلی مهربون و ماورایی حواسش شش دنگ به زهره ی کوچکترینش داره

یه کسی از همون آدم های دوران قبل از شعر و شاعری *که میدونن خاطرشون چقدر برام عزیز هست و صاحب نظر !

که خیلی ماهه ازش بی خبری

درست سر به زنگاه میفرسته و میشه یه تلنگر که یاد همون زهره ی همیشگی بکنم ..

همونی که همیشه میگفت و میگه :

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ..

همونی که به قول عزیز دیگری , زهره رو اصلا دوست نداشت وقتی که تو خودش مچاله میشد ..

بعد من امشب یه قطعه رو برای n بار گوش بدم

و نتیجه ش این بشه که بیام اینجا و دوباره بگم :

سلام ..





نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم ؟؟
نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1391ساعت 22:0 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

                                                      

امشب سجده خواهم کرد بر خودم

مگر خدا

در من حلول نکرده است ؟!

(شطحیات)

نوشته شده در جمعه 14 مهر1391ساعت 22:48 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

*من و گلی

 

4.5 بامداد ایستگاه راه آهن مشهد:

عروسک جون فدات شم تو هم ....

بقیه شم بی خیال زهره !

 

                                            

ای دوست مزن زحمه زبان جای نصیحت

بگذار که ببارد به سرم سنگ مصیبت

!

نوشته شده در جمعه 7 مهر1391ساعت 0:0 توسط زهره براتی(شطحیات)| |

                                             

 

 می روم تا عاقبت دیوانه ای پیدا شود

هم زبون این دل شوریده ی رسوا شود ..

!

نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1391ساعت 17:20 توسط زهره براتی(شطحیات)| |


آخرين مطالب
» غم مخور _ غم مخور نگارا ..
» برای دختر بزرگم "مه گل "
» نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم ..
» گر حال تو همچون من آشفته خراب است ..
» قسمتم این شده که باز ببارم - بی تو ..
» اگه بودی نمی مردم - من از حالم خبر دارم ..
» خدای خوبم؟ بوس !
» حال دلم ..
» حالا میفهمم چرا ..!
» نمیدونم !
Design By : Pichak