تبليغاتX
گذر از خود
توی اعماق کسی هست به گمانم که دلش عطر نرفتن دارد گوش کن!
دیشب آسمان هم پا به پای من می گریست.

دیشب من شاهد مرگ او بودم.شاهد مرگ مردانگی اش.

هفت شبانه روز بود که اندوهناک حال خویش بودم.جامه ی سیاه هنوز بر تنم بود.

چشم به راه جمعه و هفتیمن بامدادش بودم که جامه ی سیاهم را در پستوهای ذهنم مدفون نمایم و برای همیشه از زندگی کنار بگذارمش.

اما افسوس!من دیشب شاهد مرگ تدریجی او بودم.

حال من چله نشین او خواهم بود.انگار که جامه ی سیاه با من خو کرده است.

یا شایدمن چله نشین خویشتم؟

با خود می اندیشم که قیصر نیز چله نشین خود بوده است که چله ی زندگی را برای رفتن برگزید.

دردهای او نیز همچو من از جنس چامه و چکامه نیستند.درد او درد مردم زمانه است.او پاییز را برای رفتن برگزید اما من بی شک زمستان خواهم رفت.

میدانم که شانه های من آن قدر نحیف هستند که یارای بیش از اینش نمی باشد.

از بامداد امروز او هماست.نامی که من برای او برگزیدم.اما میدانم که دیگر همای جدید آشنای غریب دیروزم نخواهد بود.او در خود عاریتی سال هاست.او همای دیگریست.

پی نوشت:از همتون می خوام واسه سلامتی همادعا کنید.برای بازگشتش به زندگی.

یاعلی.

                                                                                                                              

+ دلنوشته در  شنبه 16 آبان1388ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط شطحیات  | 

دل من خیلی گرفته

                  دل من خیلی گرفته

                                 تا قیامت وا نمیشه

                                   میدونم تنها تر از من رو زمین پیدا نمیشه

 دل من گرفته از اومدن تو

                        دیدن دوباره و دل بستن تو

                                           دوباره اومدنت مثل یه درده

                                                     گریه ی ابر به کویر خشک و زرده

وقتی محتاج تو بودم تو کجا گم شده بودی؟

                                حالا برگشتی که از من مونده خاکستر و دودی

خون گرم شعله بودی

               ولی افسوس توی قلب سرد خاکستر چکیدی

                            مرهم زخمهای کهنم

                                                        تو بودی...تو

من دیگه تموم شدم

                        تو دیر رسیدی

                                                 تو دیر...رسیدی

 

پی نوشت:

تقدیم به دوستانی که به سادگی در نیمه راه تنهایت می گزارند

و به راحتی به راه خویش ادامه میدهند.

آموختم که در زندگی هیچی نمی ماند.حتی...حتی نماندنش.

یاعلی.

+ دلنوشته در  شنبه 9 آبان1388ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط شطحیات  | 

 رفتار من عادی است

اما نمیدانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس که مرا میبیند

از دور می گوید:

این روزها انگار

                  حال و هوای دیگری داری...

اما من مثل هر روزم

با آن نشانی های ساده

و با همان امضا,همان نام

و با همان رفتار معمولی

                          مثل همیشه ساکت و آرام...

این روزها حس می کنم کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم.

گاهی از تو چه پنهان با سنگ ها آواز می خوانم

                              و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم...

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال,از تقویم

از روزنامه ها بی خبر هستم

حس میکنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                             یک جور دیگر می پرستم...

از جمله دیشب هم

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیبهایم را

از پاره های ابر پر کردم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

                           چندان بزرگ و هیبت آور نیست...

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

                                 یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است...

 

پی نوشت:

این روزها فقط ...فقط هستم!

آرامش خلاصه شده در پاییز:

پیاده قدم زدن و لمس صدای خش خش برگهای پاییزی و سر دادن فریادی از جنس سکوت همیشگی!

شاید آرامشی دوردست,شاید...

تنها همین...

یاعلی.

 

 

+ دلنوشته در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط شطحیات  | 

این شعر تقدیم به کسی میشود که در بودن های ناگزیرم باعث بودنم شد.

باشد که شاید ذره ای حقیر در دریایی از مهربانی اش باشد.

دل من از آدما خسته شده

دفتر مهربونیش بسته شده

دل من مثل کبوتری شده

که از آشیونش پرکشیده

نه دل من یه آهوی وحشی شده

دل به کس نمیده و سنگی شده

دل من یه روزی دریایی بودش

اسیر یه موج رویایی بودش

دل من دل به دریا زد و رفت

پشت پا به همه عهداش زدو رفت

دل من تو تاریکی ها دنبالش می گشت

پی بی نشونی ها دنبالش می گشت

ولی اون ساکت و آروم اومدش

مثل بارون مثل آب مثل آبی دریا اومدش

دل من اسیر مهربونی هاش شده بود

مست و دلفریب حرفهاش شده بود

دل من خودش مدیون حرفهاش میدونه

مدیون صبر و صداقتش میدونه

دل من شب و روزش میگذشت

سال و سالیانی واسه من چه زود گذشت

دل من اما زود آدمها رو شناخت

دل سرد و پر بغض و کینه شون شناخت

دل من فهمید که دیگه مهربونی نیست

حرفی از دریا و بارون آسمونی نیست

حالا واسه دل من همه دریاها کویره و بس

آدمی و مهربونی یه فریب و بس

دل من به همه مهربونیا خندید و رفت

عشق و مهربونی و صداقت و گذاشت و رفت.

یاعلی.

+ دلنوشته در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط شطحیات  | 

هنگامی که تصمیم بر رفتن بگیری انگار تمام دنیا با تو سرلج دارند!

اما هر چه بیشتر میگذرد بیشتر هوای پریدن در دلت موج میزند.و بیش از پیش تر مصمم تر خواهی شد.

آری!

شاید این آغاز رهاییست.

ای مسافر غریب در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر

این تویی در ان طرف پشت میله ها رها

این منم در این طرف پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

زنده یاد قیصر امین پور...

یاعلی.

+ دلنوشته در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط شطحیات  | 

ساعت 19:45 دوشنبه 13 مهر بی مهر...

منتظر اتوبوس هستم تا برم خونه.تا زمان رسیدنش به ایستگاه , اتوبوس گازش میگیره و میره.

با آهی عمیق میگه وای که رفت.یه نگاه بهش میکنم و میگم چرا این قدر عجله داری خسته نشدی که این همه دنبال زندگی دویدی؟

برمیگرده و با تعجب بهم نگاه میکنه.تازه سر صحبتش باز میشه و من هم گوش میدم.

یاد دختر شیرازی که صبح باهاش آشنا شدم می افتم و سلامی که گفتم به خواجه حافظ شیرازی برسونه.اون هم عجله داشت.

این روزها همه عجله دارند!صبر کن!آروم تر!

میرسم خونه.خسته شدم از این که از صبح نقش آدم بزرگها رو در آوردم و شاید خودم که مدتهاست پا به دنیای نازیبای بزرگترها گزاشتم واحتمالا شاید!

ولی حالا دیگه وقتش رسیده خودم باشم.میرم دفتر نقاشیم بر میدارم و با مداد رنگی هایی که هنوز هستند با نفس هایی که هنوز میکشند.

همون نقاشی تکراری همیشگی رو میکشم.

 

البته هیچ وقت نقاش خوبی نبودم حتی از پس نقاشی کودکان هم بر نمیام.

ولی خوبه.واسه بودن برای خودت.

این بار دیگه مخاطبم شخص نیست.همه ی شماهایی که اومدید.آهای اندکی درنگ کن.اگه از بازی رنگهام خوشتون اومد یه مهر تایید واسه دلخوش کردنم کافیه.

و سرانجام نوشیدن قهوه ی تلخ واسه فراموش کردن تلخی خیلی ها!

یاعلی.

+ دلنوشته در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط شطحیات  | 

فرصتی که خوندن این چند کلمه ازت میگیره زیاد نیست.

و بخون که این بار مخاطبم تویی برای تو نوشتم.

میدونی قاصدک حکایت زندگی ما حکایت همون آدم غرق شده ای می مونه که اسیر سکوت و هیبت دریا میشه.میره جلو و جلوتتر تا...

ولی بازی تلخشم اینه که آروم آروم زیر پات خالی میکنه.اول اسیرت میکنه و بعد...

دیروز تلفنی با هم صحبت می کردیم یا دو روز پیش نمیدونم.

بهت گفتم شوخی با شوخی زمین تا آسمون فرق میکنه.2-3 هفته ی پیش با یه دختر خانمی که به قول خودش حسابی طبع شوخی داشت صحبت میکردم و افسوسی که

خوردم بابتش این بود که اون خیلی چیزهای دیگه رو قاطی طبع شوخش کرده بود.

دوست نداشتم به روش بیارم چون شرط ادب حکم کرد که چیزی نگم.خودتم میدونی که ادب یه شخص واسه من از همه چیز مهم تره و چه راحت این روزها ادب به رایگان حراج میزارن.

راستی گفتی سعی میکنم سعی نکن!

بخواه!

چون وقتی یه چیزی رو از ته دلت بخوای میری دنبالش تا پیداش کنی.گذر لحظه ها رو اندک نگیر که یه روزی اگه بخوای برگردی عقب میبینی که چه چیزهایی رو از دست دادی و چه ناگواریهایی رو به جون خریدی.

و حرف آخرم هم اینه که هیچ وقت افسون کلمات از یاد نبر.

پی نوشت:شب جمعه ای که گذشت شبی که تا صبح زیر سقف آسمون حرم یه مرد ملکوتی بودم و بودیم (من و قاصدک) واسه من یه دنیا انرژی مثبت بود.التماس دعای یه عزیزی که هم راه دور بود رو فراموش نکردم...فقط میترسم که بنده ی خدا ضرر کنه و دعای اون در حق من مستجاب بشه و دعای من واسه اون...

ملتمس دعای سبزتون.مثل همیشه

یاعلی.

+ دلنوشته در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط شطحیات  |